عشق را میفهمی؟
ترس من از ندانستن است
به چه دل بستم که دل به دریا سپردم؟؟؟
بیا عاشق شویم
شاید اینبار سرنوشت دیگری در انتظار باشد
دستهای مرا بگیر
نوای تازه ای خواهم نواخت . . .

|
دلم بــــــــاران میخواهد
که زیر بـــــاران بنشینم رو به روی بـــــــودنت دســـت در دســـت شعر بسرایم و ترانه بسازم موهایم را نوازش کنی و پیشانی بر پیشانیم بسائی و لذت ببری از خنکای نشسته بر پیشانیم ............
من ابرم
ديگر ساعت بر دست ِ من نخواهي ديد من بعد از تو عبور ريز ِ عقربه ها را مرور نخواهم كرد. وقتي قراري مابين نگاه من و بي اعتنايي نگاه ِ تو نيست ساعت به چه كار ِ من مي آيد ؟ مي خواهم به سرعت ِ پروانه ها پير شوم مثل همين گل ِ سرخ ِ ليوان نشين كه پيش از پريروز شدن ِ امروز مي پژمرد ! دوست دارم كه يك شبه ره شصت سال را سپري كنم بعد بيايم و با عصايي در دست كنار خياباني شلوغ منتظرت شوم تا تو بيايي مرا نشناسي ولي دستم را بگيري و از ازدحام ِ خيابان عبورم دهي. حالا مي روم كه بخوابم خدا را چه ديده اي شايد فردا به هيئت پيرزنی برخاستم ! تو هم از فردا دست ِ تمام پيرزنان ِ وامانده در كنار ِ خيابان را بگير. دلواپس نباش آشنايي نخواهم داد قول مي دهم آنقدر پير شده باشم كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز مرا نشناسي
نقش می زنم نفسهایت را در تاروپود ِ اندام ِ پوسیده ی لحظه هایم شاید روزی بازگردی از همین راه!
عشق را میفهمی؟
ترس من از ندانستن است به چه دل بستم که دل به دریا سپردم؟؟؟ بیا عاشق شویم شاید اینبار سرنوشت دیگری در انتظار باشد دستهای مرا بگیر نوای تازه ای خواهم نواخت . . .
نشسته ام روی این تخته سنگ پاهایم در آب به تو که فکر میکنم عکست میافتد توی رودخانه ... پاهایم را که تکان میدهم ؛ محو میشوی به همین سادگی ...
بعضي ها عجيب سرزنشم مي كنند، فكر مي كنم كمي حسوديشان مي شود كه تو هر چه سنگ مي زني من ... همه ي ديوانگان را نمي شود با سنگ راند، بعضي هايشان ديوانگيشان چند برابر مي شكفد و بیشتر مي شود . و باز هم به قول خودم بی خیال . . .
نمک چـهره ات را با هـیچ ٬ بامـزه ای عوض نمی کنم ..
.. ولی تعـجـب می کـنم ٬ این چـهره چه لـب شیرینی دارد !! آهسته آهسته ٬ کـج می شوی در زاویه چـشمانم ٬ دستانت ٬ بـهانه ای می شود که قـرار را به فـرار ترجـیح دهم ... و چه حسودند این پرندگان ِ بی حـیا اما من و تو بر فـراز آنـها به زمین مُــرده لـبخـند میزنیم ...
تو روز بودی شب مال من بود اصرار که کردی راضی شدم آسمانش را قسمت کردم ماه و ستاره اش مال تو شد سهمت را که بردی تاریک شد گم شدم گم شدی بی ماه ، زمینم ایستاد ماهم صفر شد سالم نچرخید خوابیدم مردم پوسیدم روزتر که شدی میان گورم خواب ماه شب چهارده دیدم
|
About![]()
چه اشکالی دارد اگر Archivesشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آبان 1387 فروردین 1387 Links
!!--شبهاي مهتابي--!! |